کلمات مرتبط(play off):بازگشت به واژه play offoff play
مسابقه را باتمام رساندن ،در مسابقه حذفى شرکت کردن ،وابسته به مسابقات حذفى ،مسابقه حدفى ،از سر خود وا کردنکلمات مرتبط(2)
مسابقه را باتمام رساندن ، در مسابقه حذفی شرکت کردن ، وابسته به مسابقات حذفی، مسابقه حدفی.
v.
let them match their best athletes against ours
pit a chess player against the Russian champion
He plays his two children off against each other